اتاق فرار لیلان:
روزهای فعالیت شنبه تا جمعه
* قبل از خرید بلیط با شماره تماس مجموعه جهت هماهنگی تماس حاصل فرمائید.*
* شماره تماس پشتیبانی جهت رزرو: 09195530899
تعداد نفرات: 4 الی 9 نفر
درجه سختی: 9 از 10
مدت زمان اتاق فرار: 90 دقیقه
قوانین بازی اتاق فرار لیلان:
- ورود افراد دارای بیماری قلبی، زمینه ای و تنفسی ممنوع میباشد.
- از پذیرش افراد با حالت غیر طبیعی و مصرف مشروبات الکلی و روان گردان معذوریم.
- لطفا در صورت داشتن بیماری خاص، آلرژی یا فوبیا به چیزی، به مجموعه اطلاع دهید.
- لطفا شئونات اسلامی را رعایت فرمایید.
- لطفا از پارک کردن وسیله نقلیه و تجمع داخل کوچه خود داری کنید.
- خط قرمز مجموعه ما بی احترامی به بازیگران بازی میباشد که در صورت مشاهده، بازی فورا متوقف شده و هزینه کامل از گروه دریافت میشود.
- امکان برگزاری جشن تولد وجود دارد.
- امکان استفاده از سرویس بهداشتی وجود دارد (بعد از پایان بازی).
- اطراف بازی جای پارک به راحتی پیدا میشود.
- بازی طبقاتی است.
- بازی بدون کفش و با کفش های مخصوص اتاق فرار برگزار میشود.
- امکان دسترسی آسان بازی از طریق ایستگاه اتوبوس BRT یافت آباد وجود دارد.
- از پلیرهای عزیز درخواست میشود که به محض رسیدن در لوکیشن بازی، با مجموعه تماس حاصل فرمایند.
- حتما یک ربع قبل از سانس در لوکیشن مجموعه حضور داشته باشید در صورت کنسل شدن سانس از طرف شما هزینه رزرو عودت داده نمی شود.
- ژانر: سبک ترس این بازی ماوراطبیعی است.
پس از کلی پرس و جو، حوالی نیمه های شب بود که رسیدیم به مسیری که ما رو به زورون آباد میرسوند؛ همون جایی که قرار بود منیر خانم رو ملاقات کنیم؛ همونی که با ما تلفنی حرف زده بود و قول یه جای بکر و خلوت و با صفا رو بهمون داده بود... ... یکی دو ساعتی میشد که تو اون جاده بودیم؛ داشتم راجع به مقصدمون فکر می کردم که صدای جیغ یکی از دوستام باعث شد از جا بپریم... _چی؟ با من بودی؟ +بوق زدم؛ با تو چیکار دارم آخه؟ _تو الان نگفتی نیا؟! اوناهااااش اوناهاش اون بالا میبینیدش؟! + ول کنید دیگه بابا از وقتی افتادیم تو این جاده خاکی، یکی یکی دارید توهم میزنید، به بیرون نگاه نکنید... هیچی اون بیرون نیست. _توهم چیه؟ صداشونو نمیشنوید؟ دارن داد میزنن! زمزمه هاشون داره دیونهم میکنه... میگن نیا، برگرد... +باشه باشه آرامش خودتو حفظ کن؛ حالا میرسیم؛ یهکم که بخوابی همه چی درست میشه. _ولی من سر هر پیچ، بالای کوه و لای درختا، صورتای زمختشون رو میدیدم. چشماشون از سفیدی برق میزد؛ یکیشون به من میخندید؛ با شنیدن صدای خنده هاشون، آرزو میکردم کاش ناشنوا متولد میشدم و هیچ وقت نمیشنیدمشون. به خدا صداشونو میشنیدم. انگار زمزمه میکردن:((انتخاب با توئه.))